در افق شهری است کوچک!تنگ و دلگیر!در انجا قاصدک ها صادقند!قاصدک ها قاصدند!نه چون اینجا که هر دم نفسش می خوانند! نه چون اینجا که غیر از ما،مرا یاری نیست!
قاصدک می نالد! پشت دیوار سیمانی شهر!پشت غم!قاصدک می خواند!صداقت مرده است؟رفاقت پوچ است؟
دلم می گیرد!چشمه ی اشک منم ارام سیمان شده است! قلبمان سنگی و سنگی! دلمان تار و سیاه!
من حسادت دارم! به گدای ابله شهر!که در این شهر پی عشق و محبت می گشت!شاید عقل اینجا نیست!
شاید عقلم انجاست! رفاقت مرده است! دلم می گیرد! وقت باران نفسم می گیرد!
ابر و ابر و ابر و ابر و دل تنگ!
دل من می سوزد به حال قاصدک!که هنوز پشت دیوار نشسته است ارام! زیر لب می گوید تکرار کنان: من پیامی دارم!
عشق رارها کنید!محبت زیباست! رفاقت زیباست! قاصدک می گرید! من هم ارام ارام! می روم تا که ببینم که رفیقم!که دلم می شکند!
رفیقی هم نیست! دل من سخت مصیبت زده است!می روم می شینم،پیش ان قاصدک صاف و قشنگ! و من و او با هم...!
و چنان می گرییم! تا که ان لحظه که خلوت دل را چه کسی پر بکند!
رفیقی دوستی!
و چنان منتظریم!

