تبليغاتX
قهرمانان هرگز نمی میرند











قهرمانان هرگز نمی میرند

انتشار دلنوشته های خودم و در میون گذاشتنشون با شما
اگه ...
اگه یه روزی رسید که تنها شدی!
اگه یه روزی رسید که یادت اومد از اولشم تنها بودی!
اگه یه روزی رسید که یاد گرفتی تو تنهایی شاد باشی!
اگه یه روزی رسید که تنهایی رو به جمع ترجیح دادی!
اگه یه روزی رسید که بهت نوار خام هدیه دادن که سکوت تنهایی تو نشکنه!
اگه یه روزی رسید که تنها دوستت سه تارت بود!
اگه یه روزی رسید که تو تنهاییت گفتی خدا!
بدون اون روز دیگه تنهایی هات تموم شده!
پس از همین امروز بگو خدا
تا هیچوقت تنها نشی!

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت21:56توسط Mahsa |
هدیه ای از اسمان
برایت چیزی می نویسم به رنگ خاکستری!
برایت می نویسم از زمین به سوی اسمان!
با واژه های گنگ خویش دوریت را فریاد می زنم!
دوری تو که روزی چشم خویش را بستی و به اسمان پر کشیدی!
عطر بال هایت که در ان لحظه در فضا پیچید ، مدت هاست که وجودم را سرشار کرده از مهر!
تو رفتی و ضجه هایم ، مویه هایم بر سر راهت را ندیدی!
شب قبل از رفتنت گریستم!بی انکه بدانم در همان ساعت ترک زمین کرده ای!
روح بی قرارت قبل از رفتن حتما کنارم بود که بی یادت ، بی نامت ، می گریستم!
می دانم امروز بیش از دیروز ها به فکرم هستی !
تو اینک همسایه ملائک هستی و همنشین مالک همه ی اینها !
می دانی ! قلبم این روزها برایت حسابی ابری شده !
اما چشم هایم فرصت باریدن را پاسخ نمی گویند !
کاش بودی و مثل سابق دلگرمم می کردی! نبودت در کنارم عذاب اور است! نخیر باید بگویم نبودم در کنارت!
ای کاش می امدی و مرا هم می بردی !
اما ...حضورت در کنارم دوچندان شده! اگر روزی یادت کنارم بود، این روزها روحت را در کنار دارم!
نمی دانم راستی ارواح هم فرصت ردیف کردن مشتی کلمات را دارند!یا حتی خواندنشان را?!
من امروز حرفی نداشتم که دیروز برایت نگفته باشم!
اما امروز چیزی دارم که دیروز نداشتم!
هدیه ای از اسمان

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت21:6توسط Mahsa |
راستی راستی دنیا چند روزه?

وقتی هفت سالم بود‎ ‎یادمه یک روز خانم معلمم بهمون گفت می دونید چیه بچه ها دنیا همش 2روزه!

من بعد3روز انگار یه کشف بزرگ کرده باشم رفتم پیش خانم معلم گفتم: خانم یه چیزی بگم ناراحت نمیشین!

نشست پشت میزش و گفت: نه عزیزم بگو!

گفتم:خانم شما اون روز گفتین دنیا 2 روزه اما تا حالاشم که 3روز گذشته!پس دنیا 2روز نیست!بلند شد اومد طرفم دستی به سرم کشید و گفت:شاید حق با تو باشه!اما همین 2روز میتونه قرن ها طول بکشه!

من با یه قیافه حق به جانب گفتم: خانم،1قرن 100ساله که میشه 100تا365روز!

اخه چه طور 2روزه!

زنگ خورد،معلمم لبخندی زد و گفت عجله نکن به موقعش می فهمی!و رفت!

و من چند سال همچنان نفهمیدم اینا یعنی چی!

زد و بعد چند سال پای یه دوست خوب به زندگیم باز شد!دوستی که لحظه های زندگیم با بودنش حسابی زیباشده بودن!

ما باهم یه کار مشترک رو قرار بود اجرا کنیم!ساعت های زیادی با هم میگذروندیم!الان که به اون روزا فکر میکنم،همشون مثل یک رویان!اون همه روز،اون همه ساعت,اون همه دقیقه انگار واقعا 2روز بودن!بلاخره معنی یکی از اون معما ها رو فهمیده بودم!

اما فهمیدن راز دوم به سادگی راز اول نبود!باخودش درد به همراه داشت!

بعد اجرا موفقیت امیز پروژمون زد و عید نوروز شد!

همش 2روز ازعید میگذشت!2روز از اخرین باری که دیدمش!اما مثل 1قرن بود!نه صبر کنید مثل 2قرن و شایدم قرن ها!

اخ کجایین خانم معلم !تا یک بار دیگه دستی به سرم بکشید و بگید:این قرن ها هم تموم میشه!

خانم!فقط همین دو تا معما بود دیگه?

یا شاید راز سومی هم وجود داره?

دنیا2روزه ولی خوب 2روز میتونه 1قرن طول بکشه!

راستی راستی دنیا چند روزه?

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت18:13توسط Mahsa |