تبليغاتX
قهرمانان هرگز نمی میرند











قهرمانان هرگز نمی میرند

انتشار دلنوشته های خودم و در میون گذاشتنشون با شما
سلام به همه ی دوستای گلم

که بعضی هاتون خیلی وقته که سری به ما نمی زنید
اما به هر حال ممنون از اونایی که مارو فراموش نکردن
راستش دلم تنگ شده ؛برای همه ی اون چیز ها و کسانی که یه روزی مال من بودن و حالا دیگه نیستن.
2 تا از بهترین دوستام امسال پر گرفتن و برای همیشه ترکم کردن ؛رفتن پیش خدا.
دلم خیلی براشون تنگ شده اما می دونم جاشون خوبه.
من حالا خیلی خسته ام.
خسته و تنها تر از همیشه,ای کاش می دونستن رفتنشون برای من چی بود.یه کابوس .....
می خوام ازتون اگه دارین این پست رو می خونید بخوام براشون یه فاتحه بخونید.
در مرحله بعد می خوام قهرمانی بسکتبالیستهای جوونمون رو به همشون تبریک بگم.

این هم عاشقانه ای دیگر از حمید مصدق عزیز که خیلی دوستشون دارم:

بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
 
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
 
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
 
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
 
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
 
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست
 
بعد از من آسمان آبی است
 
آبی مثل همیشه
 
آبی


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت20:54توسط Mahsa |
عاشقانه ای از حمید مصدق
دیدم در آن کویر درختی غریب را
 محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
 تنها نشسته ای
بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب
 در التهاب
در انتظار قطره باران
 در آرزوی آب
 ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت و گفت
 ای ابر ای بشارت باران
 ایا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟
غرید تیره ابر
 برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
 خکستر وجود مرا با خویش
 می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
 دیدم که گرد باد
 حتی
 خکستر وجود مرا با خود نمی برد
+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت18:5توسط Mahsa |
دنبال بهشت خیالی می گردم

نمی دانم کجی دنیا بهترین ها را پیدا می کنم.نمی دانم در المان ایتالیا یا فرانسه امن تر و سالم تر و پر افتخار تر زندگی می کنم یا در تبت و ایران و چین؟

ولی میدانم الان با سایه ام در گیرم.هر دو سر هم غر می زنیم و برای شکستن کاسه کوزه ها بر سر اون یکی مدام کلنجار می ریم.

دنبال شفای احساسات مآیوس کننده,از اجتماع و حرف و حدیث ها فرار می کنم و به موسیقی درمانی,شعر درمانی,ورزش درمانی و هزار و یک درمان مدرن و شیک نسل سومی پناه برده ام.

ولی هنوز خیلی از روز ها که اعتماد به نفسم را پشت چراغ های قرمز این شهر جا می ذارم همهی ان درمان های امید وار کننده از یادم می رود.شاید راه حل این ماجرا به دنیای دیگری برگردد,دنیایی بیرون از این مرزها...

دنبال بهشت خیالی نمی گردم,دنبال محله های شهری که دزد,چراغ قرمز,دیوانگی,گدایی و بیماری نداشته باشد نیستم ,حتی در خواب.من فقط دنبال ریتم فعال و ضربان منظم و طبیعی زندگی می گردم.همان موج مثبتی که رفتار و احساسات ادم ها را با سایه هایشان درگیر نمی کند یا لااقل در درگیری ها مراقب است همه ی پل های پشت سرمان را خراب نکنیم.مراقب است که کنترل اعصابمان را از دست ندهیم.همان ضربان دلواپسی که می تواند گرفتار هیچ و پوچمان کند.

 راستش دلم می خواهد بروم

 به همان جا که با سایه ام دوستانه صحبت کنم






+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت20:44توسط Mahsa |