نمی دانم
چرا نشسته ام,باید بلند شوم,باید عجله کنم,خیلی کار دارم,با شتاب بر میخیزم,می
خواهم پنجره را ببندم ولی دست هایم برای بستن پنجره دراز نمی شوند,اندکی پساپس می
روم و پنجره را به تنهایی خود وا می نهم تا به من که تا چند لحظه ی دیگر به جمعیت
خیابان می پیوندم نگاه کند.
با دلی پر
اشوب به خیابان می زنم,مردم خیلی عجله دارند,بی اعتنا و با چهره های کبود و عصبانی
به یکدیگر تنه می زنند,انگار به دنبال چیزی می دوند,انگار چیزی را گم کرده اند,خود
را و شاید زمان را...!؟
هر چه می
خواهد باشد,اصلا فرصت فکر کردن ندارم,با خود خیلی کار دارم.با انکه در مردم هستم و
با مردم راه می روم,یک تنهایی بزرگ روی پشتم احساس می کنم.
بی اراده و
بی تعادل دور خود می گردم,به چپ می روم,به راست می روم و بی گاه از رفتن باز می
مانم و با نگاهی خیره به اسمان ارزو می کنم که این اسمان مثل اسمان چشم و دلم
ببارد و بغض و کینه را بشوید...!
هرگل که
بیشتربه چمن می دهد صفا
گلچین روزگار
امانش نمی دهد

شاید همه گریه تون بگیره
من که حسابی ناراحت شدم
واقعا نمی دونم باید به این مسولین کمیت هی المپیک چی بگم که جوونهای ناب ما رو ارزو به دل گذاشتن
حامد حدادی,موسی نبی پور و علی دورقی(همه هم بسکتبالیست,شانس رو می بینید)
به دلیل اماده نشدن یعنی در واقع نرسیدن کت و شلوارهاشون رژه با شکوه المپیک رو از دست دادن.
فکرش رو بکنید
چی کشیدن وقتی همه رو میدیدن و مجبور بودن یه جا واستن و همه رو نگاه کنند
کی حرفی برای گفتن داره؟
یکی باید فقط من رو دلدلری بده!
ارباب حلقه ها توی رژه نبود؟!
در کویر
بودم , نام تو را بر تپه ماهور های طلایی دیدم ... ولی باور نکردم
رو به سوی
کوه نهادم روی قله بر برف ها نام تو را خواندم... ولی باور نکردم
رو به سوی دریا نهادم و در
غروب نام تو را در افق دیدم ... ولی باور نکردم
از دریا روی
گرفتم و به جنگل روی اوردم,نام تو را حک شده بر تک تک درختان دیدم ... ولی باور
نکردم
پرنده ای در
دستم جان می داد و من نامت را بر قلبش دیدم... ولی باور نکردم
ابر ها نامت
را بر دل اسمان حک کردند... ولی باور نکردم
باران مانند
اشک هایت نامت را بر گونه ام حک کرد... ولی باور نکردم
عاقبت به
گورستان رسیدم و نامت را بر سنگ قبری حک شده دیدم...
این بار
جایز نبود باور نکنم ...
پس باور
کردم...
چرا هرگاه
چیزی ا از دست می دهیم تازه ان را باور می کنیم...؟!
ای همیشه باور نکردنی من...

دیروز که
بهم گفت: "نمیخوام ببینمت" گریه نکردم حتی بغض هم نکردم.فقط ,فقط انگار
قلبم از یک احساس خالی شد.شاید هم قلبم باتری ای بود و شارژش تموم شد.مثل یک پرتره
توی یک تابلوی نقاشی شدم ,شاید هم مثل یک پیکره که در میدان شهر نصب کرده اند !
چرا اصلا
یادم نمی اد؟
بهم گفت:
"چیزی شده ؟"
با بی
تفاوتی که حتی خودم هم از چنین رفتاری متعجب شدم گفتم: "نه,مگه باید چیزی شده
باشه؟"
دوباره گفت:
"چیزی شده؟"
گفتم:
"نه"
گفت:
"واقعا چیزی نشده ؟"
گفتم:
"نه,نه,نه"
گفت:
"نه؟"
گفتم:
"نه!"
بعد جوری از
کنار هم رد شدیم که انگار دیروز اصلا اتفاق نیفتاده !
امروز از
موقعی که از خواب بیدار شدم با خودم فکر می کنم :
"نکنه
دیروز اصلا اتفاق نیافتاده؟!"
کاش بعضی از دیروزها اصلا اتفاق
نمی افتاد تا
چشم انتظار فرداهایی نباشیم که با
امدنشون
ردپای ان دیروزها را پاک کنند

ان روز که
رفتی من برایت گریه کردم هر چند نتوانستم قطره اشکی بدرقه راهت کنم اما در دل اشک
ریختم,چنان که بر قامت تکیده ام باریدن گرفت و قلبم را از ناخالصی هایش زدود و
نگاهم را در دوردست ها به تو جلب کرد دیگر غروری بر جای نمانداز تو عاجزانه خواستم
که به پشت سرت فقط برای یکبار دیگر نگاه کنی.سیمایم را با اشک های بلورین زینت
دادم و کلامم را با طنین قلبتهم نوا کردم و ناقوس عشق را به صدا در اوردم و اما تو
باز به پشت سرت نگاه نکردی تو رفتی و من سکوت را به فریادی بدل کردم و احساس دوست
داشتنت را به ژرفای وجودم رساندم که تا ابد چشمان سیاهت در ان جای گیرد.تو رفتی و
من بهانه ی تمام دلتنگی هایم را در لحضه های با تو بودن خلاصه کردم و از عشق تو در
دلم معبدی ساختم که در ان هر لحضه به عبادت عشق تو بپردازم.
تو رفتی و
من هرچه التماست کردم حتی به پشت سرت هم نگاه نکردی اما عاقبت همانطور که می
دانستم اشک هایم تو را بازگرداند تو باز گشتی و تازه دیدی که چگونه بر سر راهت
مویه می کردم و ان لحضه در اغوشم گرفتی مرا به بازی گرفتی و باز هم فراموش کردی .
این بار من
در صدد انتقام برامدم ,تصمیم گرفتم بروم و تنهایت بگذارم خیلی با خود کلنجار رفتم
و عاقبت با کوله باری خاطره خوش و تلخ عازم سفر شدم من رفتم اما هرچه کردم به پشت
سرم نگاه نکنم ,نشد.من مثل تو سنگ دل نیستم.
با عمق
وجودم بر گشتم و به پشت سرم نگاه کردم اما تو را نیافتم.
دور شدم...
به پشت سرم
چشم دوختم...
دورتر شدم...
اما هنوز به
پشت سرم نگاه می کردم...
عاقبت جاده
پایان یافت......
و من
همانطور به پشت سر خود نگاه می کنم...
اکنون هم که
از تو دور هستم باز چشم به پشت سر خود دوخته امتا شاید شبه سرگردانی از روح بی
قرار تو به استقبالم اید و مرا به اینده ام امیدوار کند.
هر چه کردم
نشد از تو متنفر شوم و این را بدان که من هنوز با ذره ذره های وجودم فریاد می کشم
به رغم تمام بی مهری هایت هنوز عاشقت هستم.
و من هنوز هم به پشت سر خود چشم دوخته ام.


