تبليغاتX
قهرمانان هرگز نمی میرند

قهرمانان هرگز نمی میرند

انتشار دلنوشته های خودم و در میون گذاشتنشون با شما

ایستگاه اول:

هرکس از خانم ها یاسمن صارمی و بیتا ها شمی خبری داره میتونه توی نظرات همین پست بگه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:1  توسط Baran  | 

ایستگاه

ورود شما رو به ایستگاه خوش امد می گم اول هدف: ایستگاه قسمتی از وبلاگ من هست که در اون به جستجوی دوستان گمشده می گردیم. من خودم ایستگاه رو افتتاح می کنم.شما ها هم اگر گمشده ای دارین توی نظرات مطرح کنید حتما در ایستگاه های بعدی به دنبال انها خواهیم گشت.به امید خدا با یاری هم دوستان خوب گمشده را بیابیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:44  توسط Baran  | 

تنها تو را می خوانم

چشم هایم در پس این نقاب های سالوسی تنها تو را در فراسوی مرز های صداقت فریاد می زند.این همان پژواک صدای خوش اهنگ توست که عقربه های گریزپای ثانیه های زندگی ام را گام به گام همراهی می کند.راست قامتی ات را همیشه می ستایم ای یاور همیشگی ام! ای انکه دوست داشتنم از سویت سپر بلایم است . فروتنی ات را می ستایم که ازاده اما سرافکنده در پیشگاهم سپر انداخته ای. تبلور هستی ام تویی که پی در پی جام های تهی دستانم را مملو از قطره های زلال طبیعت نا شناخته می سازی تویی ان دو چشم همیشه بیدار که رنگ ابی اسمان هاو رنگ سرخ عشقو سبزینه ایمان را در سپیدی بی دریغت متجلی ساخته ای ای تنها راهنمای صادقم که هر چه را خود بدانی به من هم خواهی اموخت. تو ای همیشه با من که ناقوس کار و تلاش و سرزندگی را در صبحی مشحون از امید های نیامده در گوش های بسته ام زمزمه می کنی,جای جای این سرزمین اریایی را با وجودی خسته برای یافتنت در نوردیدم! ای سلاله سادگی ها و پاکی ها الف قامتت بی مهابا برایم سرود ایستادگی را می سراید و به سر منزل مقصود رهنمونم می شود,ای که در جستجویت کوی به کوی این سرای خاکی را کاویدم,بدان که می ستایمت و غزلواره نیاز را واژه به واژه بر لوح سپید دستان تو می نگارم. بدان که نه تنها این روز بلکه همه ی روزها و ساعت های زیستنم به نام تو مزین می گردد. سر انگشتانم دست بوس تو اند و چشمانم پیوسته در انتظار دیدگان پویای تو !
دوستت دارم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:41  توسط Baran  | 

دست یا سری برای نگه داشتن تاکسی تکان نمی دهم پاهایم را پرت می کنم به طرف پیاده رو در حالی که عطش یک لیوان اب و باد خنک کولر همه ی و جودم را فرا گرفته رضایت به پیاده روی 45 دقیقه ای می دهم 2500 ثانیه دیرتر به خانه رسیدن فرصت خوبی است برای تنها ماندن با خود 10قدم مانده ... قدم هایم را می شمارم ... و حالا فقط یک قدم مانده ... تا...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:39  توسط Baran  | 

سلام

سلام به همه ی دوستان ورود شما رو به اولین وبلاگ خودم تبریک میگم خوش اومدید امید وارم با نظرات گرم خودتون همراه من و همیار من باشید این وبلاگ هدف های متفاوتی داره از جمله 1- انتشار دلنوشته های خودم و در میون گذاشتنشون با شما 2- جستجوی دوستان گم شده 3- خاطرات تنهایی هام 4- مهم تر از همه تحقق حقیقت قهرمانان هرگز نمی میرند 5- ... مطالبی هم به زبان انگلیسی میذارم خوشحال می شم که اگه اشتباهی بود راهنمایی بفرماییید منتظر نظرات گرم شما هستم