تبليغاتX
قهرمانان هرگز نمی میرند

قهرمانان هرگز نمی میرند

انتشار دلنوشته های خودم و در میون گذاشتنشون با شما

یادمه که شب بود! یه شلب گرم پاییزی! یه شب گرم اما من بر خلاف تموم عمرم داشتم یخ می کردم!

عرق کرده بودم! عرق سرد!

باورم نمی شد چیزی که مدت ها،ماه ها دنبالش بودم تو دستم بود! بلاخره پیداش کردم!

اما افسوس !

کاش هیچ وقت پیدا نمی شد! چون باعث شد یه بازی زشت،یه بازی تلخ شروع بشه! یه بازی که فقط می خواست منو بشکونه!هیچ چیزو باور نمی کنم!

الان دیگه نه تنها اون بازی تموم شده،همه چی تموم شده!

دیگه به هیچ چیز امید ندارم!

همه دیوارا برام مثل یه دیوار شنی می مونند!

دیگه تو این شهر تو این دنیا،بعد اون ،هیچی برام مهم نیست!

اما مگه این من نیستم که با همه از امید حرف می زنم! اینکه ادم باید امید داشته باشه و الا زندگی بی معنا می شه!؟

پس چرا خودم امیدمو از دست دادم!

می ترسم! شاید چون تو تموم زندگیم همه دیوار ها شنی بودن!

چون دوستا نارفیق بودن!

فقط یک چیز مونده که بهش چنگ بزنم!

شاید باید یک بار دیگه امیدوار باشم!

اما شاید برای اخرین بار!

دعا کنم شاید راهی باشه!

خسته ام! از تپش قلبم خسته ام! از قدم زدن زیر بارون! از نوشتن از سرودن از نواختن!

می خوام یک بار دیگه ملتمسانه از خدام بخوام راهی برام برای همه ی امید و ارزوهام پیدا کنه!

خسته ام از تنها بودن و تنها سرودن!

کمکم کن ای پدر اسمونی...

 

 

 

Another day has gone

I'm still all alone

How could this be

You're not here with me

You never said goodbye

Someone tell me why

Did you have to go

And leave my world so cold

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت21:54توسط Baran | |

در افق شهری است کوچک!تنگ و دلگیر!در انجا قاصدک ها صادقند!قاصدک ها قاصدند!نه چون اینجا که هر دم نفسش می خوانند! نه چون اینجا که غیر از ما،مرا یاری نیست!

قاصدک می نالد! پشت دیوار سیمانی شهر!پشت غم!قاصدک می خواند!صداقت مرده است؟رفاقت پوچ است؟

دلم می گیرد!چشمه ی اشک منم ارام سیمان شده است! قلبمان سنگی و سنگی! دلمان تار و سیاه!

من حسادت دارم! به گدای ابله شهر!که در این شهر پی عشق و محبت می گشت!شاید عقل اینجا نیست!

شاید عقلم انجاست! رفاقت مرده است! دلم می گیرد! وقت باران نفسم می گیرد!

ابر و ابر و ابر و ابر و دل تنگ!

دل من می سوزد به حال قاصدک!که هنوز پشت دیوار نشسته است ارام! زیر لب می گوید تکرار کنان: من پیامی دارم!

عشق رارها کنید!محبت زیباست! رفاقت زیباست! قاصدک می گرید! من هم ارام ارام! می روم تا که ببینم که رفیقم!که دلم می شکند!

رفیقی هم نیست! دل من سخت مصیبت زده است!می روم می شینم،پیش ان قاصدک صاف و قشنگ! و من و او با هم...!

 و چنان می گرییم! تا که ان لحظه که خلوت دل را چه کسی پر بکند!

رفیقی دوستی!

و چنان منتظریم!

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت16:1توسط Baran | |

تو را دوست می دارم چنان که می دانم تو سازت را دوست داری ! تو را دوست می دارم چون هوای خنک پاییزی!

تو که چون بادی لطیف ،حسرت عمر مرا دزدیدی! تو مرا می دیدی! من تو را می دیدم! غم تنهایی تار، وحشت گوشه و شور قسمت عمر مرا  قسمت کرد!

قسمت تنهایی،حسرت  تنگ و دراز اخر شد! و چنان قسمت عمر دل من غم عشق، عشق تو علت شد!

و امروز انچه من می خواهم،غم توست!غم تو دلنواز و ابی! غم  و حسرت تیره و تار!

و اما لبخند! داسستانی که اغاز و فنایش دل تنهای مرا می سازد!

لبخند تو اغاز بهاری زیباست! فنای ان نا پیداست!و من چنان می خواهم! که مرا بنویسی! پشت سل! پشت   ر!

و مرا بنوازی!

حسرت عمر مرا دزدیدی!ممنونم! پس بیا این دل بی تاب مرا مرهم نه!

چون تو را دوست دارم!

عاشقم چون دل تو می خواهم!

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت21:40توسط Baran | |

خیز تا خرقه ی صوفی بخرابات بریم              شطح و طامات ببازار خرافات بریم

سوی رندان قلندر بره اورد سفر                   دلق بسطامی و سجاده ی طامات بریم

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند               چنگ صبحی بدر پیر مناجات بریم

با تو ان عهد که در وادی ایمن بستیم            همچو موسی ارنی گوی بمیقات بریم

کوس ناموس تو بر کنگره ی عرش زنیم          علم عشق تو بر بام سماوات بریم

خاک کوی تو بصحرای قیامت فردا                 همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم

ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد                   از گلستانش بزندان مکافات بریم

شرممان باد ز پشمینه ی الوده خویش          گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل کاری نکند               بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز           تا به میخانه پناه از همه افات بریم

در بیابان فنا گم شدن اخر تا کی                  ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

حافظ اب رخ خود بر در هر سفله مریز            حاجت ان به که بر قاضی حاجات بریم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت18:23توسط Baran | |

وقتی اولین ادم اختراع شد،الله به شدت اکبر بود ! امروز اگه اینو بخوای فریاد کنی می گیرنت! نمی فهمم چرا؟ مگه الله ما دیگه اکبر نیست!معلومه که هست! به همین امید که من هستم ما هستیم! چون الله مون ، خدامون ، اهورمزدمون ، اتونمون بزرگه! خیلی بزرگه و ایمان به این و فریاد زدنش چه اشکالی داره؟

زندگی ترس نداره! اما این روزا داره! ابجی من تهرانه و من قلبم اونجاست روحم داره واسه سلامتیش پرپر می زنه! می دونم که خوبه خوبه اما نمیشه باهاش تماس گرفت! چراش رو کی می دونه؟

ته دلم پر ترس ، پر وحشت ، وحشت واسه اینکه این چاه خیلی عمیق بود! ما سالها تلاش کردیم و اومدیم بالا اما حالا که پرت شدیم از اولش هم پایین تر رفتیم!

چاه بی شرمی چه درد اور چه درد اور

چاه بی شرمی پهناش چون ژرفاش ناباور

دلم می خواد عدالت سنج داشتم!

ورد زبونم شده که خدایا شاید ما ندونیم حق با کیه؟پشت پرده چی می گذره؟اما خاعنین رو دروغ گو ها رو خودت خوار کن!

(چون به درهای ان رسند و فرشتگان می پرسند در چه حال بودید گویند ما در زمین از مستضعفان بودیم می پرسند مگر زمین خدا واسع نبود که در ان هجرت کنید!)

فرشته  امروز سر به زیر انداخته و ارام ارام می گرید بر طبعی گنگ!

کاش دیروز چون فردا رویا بود!

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت21:23توسط Baran | |

ابولفضل بیهقی در اغاز تاریخ مسعودی اورده است:

سخنی نرانم که خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را!

اما اگر روزی تاریخ این روز نوشته شود همه خواهند گفت شرمت باد!

بی شک

بچه ها پا به پای هم بجنگیم!

مهندس موسوی کمکمون کن

ما به حمایتتون احتیاج داریم

همه با هم دست در دست هم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت9:18توسط Baran | |

شگفتا از این ادما

خدایا چطور ببینم که جوون های هم سن خودم کتک می خورم

خودم دیدم خون رو

دستش رو شکستن

شگفتا

خدایا

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت19:5توسط Baran | |

قلت املا ها رو ببخشید!عمدی هستن!همین الان بیانیه رو دیدم!مهندس! خوشحالم کردی! راست میگی همه اینا شعبده است!
دست کاپرفیلد رو هم بستن!
مهندس محکم باش! سکوتت دردناک بود! حضورت سبز سید! حالا دیگه باورت دارم! بیا تا اخر پاش وایسیم! ما هم تسلیم این بازی نمی شیم! اسطبداد! تنهات نمی ذاریم! بیا باهم بجنگیم! دروغ ممنوع! برخلاف فروغ عزیز من ایمان نمی اورم به فصل سرد!
خدا با ماست! با مظلومین!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت13:28توسط Baran | |

تموم شب رو بیدار بودم،منتظر شمارش ارا!به سرعت اعلام می شد،60 درصد احمدی نژاد،30 درصد میرحسین،بقیه هم که انگار هیچی!از اول همین درصدا بود تا حالا هم که همین درصدا ادامه دارن!البته بدون هیچ رای باطله! کسی برام قسم خورد تو حوزشون 100رای باطل داشتن و دوستم گفت که رای سفید داره!
خوب حتما رای سفید یعنی احمدی نژاد!
تازه جالبش 20میلیون ارا تو3ساعت خونده شد باقی هم به تدریج،اما الان بعد 6ساعت هنوز 7میلیون اخر مونده!
برخیز مهندس! نگو که می خوای سکوت کنی! قسمت میدم سید!
سکوت تو یعنی همه اینا یه بازی بود که ما رو پای صندوق بکشن! من سعی کردم باورت کنم مهندس موسوی!ما پشتتیم! تو شهر ما رشت مطمئن باش بالای 70درصد ارا رو داشتی!
حالا همه دست به دامن رهبر شد! ما همه گیجیم منگیم!
حاجی کروبی! اقا محسن! با شماهام هستم! سکوت برا چی! این همه حضور گسترده مردم برا این نبود که این اتفاق بیافته! بلکه واسه تغییر بود! امروز اقایی به نام صمدی اومد گفت که اخه تقلب 3 میلیون 5 میلیون! نه این همه! جالبه این اقا مال ستاد طرفداران دانشجویی اقای احمدی نژاد بود!کاری نداره،بدبینانه میگم 3*5=15! از هرکدوم 5 تا کم به اون جمع!
کاری ندارم! این سکوت عجیبه! یه جور شبیه اختناق!
نذار اعتمادمون بهت از بین بره!
من که از حق رای پای مال شدم نمی گذرم!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت13:27توسط Baran | |

  وای خدا جونم چه سخت می گذرن این ساعتا! من که همیشه با سیاست مشکل داشتم من که سیاست برام یه چیز غریب بود برام این روزا چه دنیا عوض شد! امروز 1 ساعت شایدم خیلی بیشتر تو صف بودم تا به کاندید مورد علاقم رای بدم!فکر کردم از 6 دیگه رای ها رو می شمرن ! هی تمدید شد ! تا 7 تا 8 تا 9 و حالام که تا 10! من تو تمام مدت زندگیم تو مدرسه تو امتحانا تو مسابقات از مدارس بگیر تا قهرمانی کشوری(بسکتبال دیگه!)هرگز چنین استرسی ندارم! 14 روز دیگه کنکور دارم اما استرس اونو ندارم! اخه اق مهندس با ما چه کردی! صداقتت صدای لرزونت.کدوم ما رو این طور پای صندوق کشوند! من که هنوز دستم به اسمونه! شاید هیچ وقت نفهمی که منم برات رو وبم نوشتم اما من نوشتم نه واسه اینکه بخونی نه! واسه اینکه می خوام حمایتت کنم تا من تا ما تا همه از اول شروع کنیم!چشمامون رو رو گذشته ببندیم! سبز اومدی!سبز همراهیت کردم و کردیم! سبز باید دعا کنیم تا این مرحله هم تموم بشه! سبز سبز تا اخرش مهندس موسوی

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت23:15توسط Baran | |

اخه میبینید،ادمو مجبور می کنند حرف بزنه دیگه!تورم سیر نزولی داره و بی کاری تک رقمی و چند تا کاغذ رنگی که کل اقتصاد کشورمونه!باورم نمی شه!
یعنی ما تموم این چهار سال تو بهشت بودیم?!خداجونم چی می شنوم?مشک ان است که ببوید!
تازه همشون هم پیرو خط امامن! طفلک امام! اینطور که معلومه امام نقطه خاصی داشته نه خط خاصی! چون همه در امامش و وجود یک خط مشترکن! پس باید قطر های گذرنده از نقطه امام باشند! کی می تونه معادله این دسته خطوط حل کنه! کمک لطفا!
کاری با این حرفا ندارم!
می خوام بگم واسه فرزند کورش شنیدن این حرفا زشته،چه برسه گفتنشون! همه تو صورت هم نگاه می کنند و ...
تمدن
راستی چه جالبه این واژه
اسمشو باید گذاشت مناظره تخریباتی! حالا بهتر شد! خوب با این عنوان،کاندیدا خوب هم کار کردن!
امروز رفتم بیرون!خیلی خیابونا شلوغ بود!تو خیابونه ما ستاد هر چهار کاندیدا بودن،مقصد منم که روشن بود! اولی ستاد اقای احمدی نژاد بود که از قرار معلوم تعطیل بود و چراغاشم خاموش!ساعت 10 وقت خواب دیگه! بعدی ستاد اقای کروبی!ای اونجا بد نبود،چند نفرکی بودن و پوستر و دستبند زرد و سی دی می دادن! جلوتر ستاد اقای رضایی بود که چند تا اقای میان سال با محاسن سیاه نشسته بودن! راستش رقبتی نداشتم بیشتر اون تو رو نگاه کنم! رنگ سبز موج از اونجا هم پیدابود!از همیجا غلظت جمعیت اونجا پیداست! یه محلول فرا سیر شده! دستبد سبزم مثل یک اهبربا منو اونجا می کشوند!
جایی که وقتی رسیدم هر منظرش پر از حیات بود! جوونایی که اونجا دیدم انگار بعد از مدت ها هیجان زیر پوستشون جاری شده بود،خیلی بیشتر از هیجان گل خداداد به استرالیا!
یکی از بچه ها که تازه به ستاد ما پیوسته یه طرف دار احمدی نژاد 2 اتیشه بود که چند بار موقع کندن پوسترامون گرفتیمش اما بعد از مناظره اقای کروبی و اقا میر حسین و فهمیدن حقایق امار های رنگی به جمع ما پیوسته بود و عجب پرشور و حرارتم هست!
خب حالا هم که بانک مرکزی اقدام به فاش کردن حقایق کرده،دولت فیلترش کرد!
خب هیچکس دلش نمی خواد دستش رو بشه!
به قول حاجی کروبی ما که از بیابون نیومدیم و حتی نن جونامون هم تورم رو حس می کنن!
خداتوقران گفته احوال قومی رو تغییر نمی دم مگه اونا خودشون احوال خودشون رو تغییر بدن!
الان وقت حرکت
وقت تغییر
همه باهم به سمت تغییر
زنده باد موسوی
زنده باد موج سبز

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت13:32توسط Baran | |

سلام

متاسفانه در بدترین وقت کامپیوترم خراب شد

فقط میگم:مهندس موسوی تا اخرین لحظه حمایتت میکنم

رای من مهندس موسوی

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت17:37توسط Baran | |

اینم یه شعر زیبا از اخوان ثالث

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟

از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
ل
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت18:0توسط Baran | |

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب

قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
ل
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت17:58توسط Baran | |


تنها هستم،هیچ کس هم این تنهایی را برایم پر نمیکند،نه اینکه کسی نباشد،اتفاقا از یک نفر گرفته تا ده یا شاید هم صد،اما مگر فرقی می کند برای این دل!وقتی دل غریب است فرقی نمی کند میان چند صد دل باشد!البته بعضی ها سعی کردند اما نتوانستند،گاهی هم خودم برای نجات از این تنهایی پای کسانی را به زندگی ام باز کردم;اما باز نشد.دنیا من یک دایره بزرگ است برای زندگی کردن اما فقط می توانم بر شعاع باریک ان قدم بردارم.چون دایره زندگی من پر از خالی است!این روزها انقدر احساس تنهایی می کنم که انگار در تمام مسیر زندگی ام همراهی جز خودم نداشتم،با یک کوله پشتی سنگین از تنهایی!

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت11:38توسط Baran | |